یا پنجره ها دروغ می گویند؟
ماه پشت چادر آسمان پنهان
بعد هرگز باد
از پشت هر دیوار
لاشه های مرده را به نام می خواند.
یک قدم دورتر از پرواز
از بی شرمی سنگسار
در را به هیاهوی باد بستم
تا مه جهنم را
خاکستر
یا باز در دشت کاج های بلند
رقص آتش برپا کند.
برای آخرین گلوله
آخرین تفنگ
آخرین پیراهن پاره
آخرین باتوم
آخرین فرار
آخرین کوچه ی بن بست
آخرین الله اکبر
آخرین قطره ی اشک
آخرین مشت
آخرین سنگ
آخرین در بسته
آخرین نگاه
آخرین آتش
آخرین بغض
آخرین نفرین
آخرین سلول
آخرین شلاق
آخرین فریاد
آخرین ننگ
آخرین مرگ
اولین طلوع
تنها برای اولین طلوع......
آتش
.
.
.
بنگ
تعریفش را خوب بلدم. دنبال تمرینش بودم پیدا نشد. یعنی زیاد پیدا نشد. از جمله قوانینی بود که بیشتر استثنا دارند.
اصولا لایه لایه های پوستم را حس می کنم که هر روز دارد کلفت و کلفت تر می شود. نگران زاغ های سیاه بودم که چوب بخورند، مانیتورم را چرخاندم رو به پنجره. حالا نگران آدمهام که اینهمه دورم تاب می خورند!
لحن صدای عصبانیم را دوست ندارم. گاهی اما انگار راهی نیست. داد که می زنی همه ساکت می شوند. بعد خودت هم یادت می افتد که راستی راستی حق با تو بوده است و تا حالا هم خریت کردی سرت را پایین انداختی.
می گفتم اشتباهت همین است که همیشه دنبال ناجی می گردی. خودت را به این و آن می چسبانی. می گفت کاری از دست خودم بر نمی آید. من هم تا داد نمی زنم حق با دیگران است و دنبال کسی می گردم که از من حمایت کند. صدایم که بالا می رود یادم می افتد چقدر حقوقم پایمال شده! آنوقت تا اواسط پاسداران را خنده بر لب پیاده بر می گردم. تا همان ایستگاه اتوبوس کنار گل فروشی. و فکر می کنم یک چیزی در من حقیقت را زودتر از بقیه ی من پیدا می کند. بعد آن بقیه به همان قسمت حق می دهد. حالا من تقسیم بندی اش را خیلی خوب نمی دانم. مثل شعر شهرزاد که یکبار برایم خواند. گفتم شعرت دو قسمت دارد. قسمت دومش کلا زده توی سر قسمت اول. گفت معدودند کسانی که این را می فهمند. آنهایی که خیلی شعر حالیشان می شود دو ساعتی برایش تحلیل می کردند. ما هم در حد شوق خودمان فهمیدیم یک شقی میان شعرش هست! حالا من یا چند منم یا یک من از چندین نیم من. حالا اینش خیلی مهم نیست. مهم اینست که این من ها خیلی با هم فرق می کنند. اصلا گاها با هم در تضادند. مثلا یک منِ من خیلی آدمها را دوست دارد. اما آن یکی منم از غریبه ها بیزار است. یک منم همیشه به من حق می دهد. همانی که گاهی صدایش بالا می رود. آن یکی منم یکدفعه می زند زیر گریه. خودش را لوس می کند. من اولی آنچنان قدرتمند و با اعتماد به نفس است که بیا و ببین. این یکی دومی سر هیچ و پوچ کم می آورد اما!
من باور می کنم اگر زن حامله ای بدون آزمایش بگوید بچه ام دختر است. می دانم این مربوط به منی اش است که جلوتر از خودش می رود.
خلاصه یک کاروان من دارد در من سفر می کند. روز مرگم هر کدام پرنده می شود و یک وری پرواز می کند. شاید به خاطر همین است که می گویند انسان مجموعه ای از تضادهاست.
پی نوشت: حتی اگر یک رادیکال دو هم اشتباه بشود، نهایتا یک جا در رادیکال دو دوم ضربش می کنیم درست می شود.
کلاس آموزش تدریس زبان انگلیسی/ موسسه علوم و فنون کیش
تو معلم فرضی کلاس هستی و بقیه متقاضیان شامل دخترها، پسرها، زنان و مردان 20 تا 40 ساله و دو داور، مثلا شاگردان دوره ی elementary. وسط امتحان نهایی DEMO:
.
.
.
-you: Ok, so this picture shows a sextant. It is a tool, by which you can measure your position.
Have you ever used sextant?
Student No.1: yes teacher, you should look into it…
صحنه ی دوم:
در ادامه ی همان کلاس درس فرضی:
Student No.2: teacher…. Teacher!!
You: yes?
Student No.2: IS sextant related to sex?
You: No Ali, it's not. I showed you the picture. Do you remember? This is the picture…
Student No.2: Oh, yes. You're right.
صحنه سوم:
ادامه ی کلاس فرضی:
Student No.2: teacher…teacher!!
You: yes?
Student No.2:[looking directly into your eyes] I really like the name sextant. It is so sexy. It makes me excited! I feel really good when I think about it!....[He goes on and on].
You: [Oh my God! What's wrong with this boy? How uncomfortable this is! Every body is looking at me! Ok, be relaxed! Just ignore him] alright! OK! Every body let's get back to activity No. 5…
صحنه ی چهارم:
اتاق داوران، سه داور یک طرف میز ناهار خوری و تو طرف دیگر:
-داور شماره ی 1: شما قراره از این به بعد در کلاسی درس بدین که شاید خیلی از شاگردانش از نظر سواد علمی خیلی هم از شما بالاتر باشند. فقط زبان بلد نیستند. شما به بچه ها درست جواب نمی دین.
شما: دقیقا منظورتونو نمی فهمم.
داور شماره ی 1: منظورم اینه که به بچه ها از بالا نگاه نکن. فکر نکن خیلی از اونا سرتری
شما: ممکنه کمی کاربردی تر صحبت کنین تا من منظورتونو متوجه بشم؟
داور شماره ی 2: ]آب پاکی رو می ریزه رو دستت و میگه [: شما با دانش آموزان بی احترام برخورد می کنی! باید یاد بگیری بهشون احترام بذاری.
شما: ببخشییییییییییننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داور شماره ی 1:]از بحث خسته شده[: مثلا اگر یک شاگرد شیطونی سر کلاس شما حرف بی ادبانه ای زد، شما نباید جوری برخورد کنی که کنف بشه! باید اجازه بدی بچه ها حرفشونو بزنن. ایده هاشون رو بیان کنن. اون کسی که داره حرف می زنه حتما انگیزه برای حرف زدن داره! اگه بزنی تو ذوقش ممکنه انگیزش کشته بشه
شما:]مرده شور انگیزه ی پسری که عقلش نمی رسه سر کلاس یک دختر جوون که جلوی 10 تا مرد گردن کلفت وسط امتحان هم هست نباید از احساسات جنسی شخصی خودش با کمال افتخار صحبت بکنه رو هم ببرن![
روش فکر می کنم.
]و فکر می کنی از این به بعد تمام پسرای گردن کلفت سر کلاست رو با لبخند ملیح تشویق می کنی در مورد احساسات جنسیشون با هیجان و آب و تاب برات تعریف بکنن. آخرش هم سوال می کنی آیا چیز دیگه ای برای گفتن دارن یا نه؟ آخر سر هم با کمال ادب ازشون تشکر می کنی. اونوقت می شی یک معلم نمونه. [
هیچی هیچی هم اگر سر کارامون یاد نگیریم، فرق این ور میز و اونور میز رو حداقل خیلی خوب می فهمیم.
بابا لنگ و قطیفه و دستمال سینه و تاج طلا و کپی نوار و قلم و دوات و سبیل بابا جهنم/ اون یکی چیزا رو بردن…اون یکی چیزا رو بردن
ولی من نفهمیدم شیشه ی عمر غول کی شکست؟ یا اسم غول چراغ جادو چه بود؟ اینکه این غول با آن غول نسبتی دارد یا نه را من نمی دانم! نخواستم هم بپرسم، یک وقت ناراحت می شد! آن وقت ممکن بود همه چیز برگردد به حالت اولش.
مادرم می گوید این حدیث کارهاش حساب و کتاب ندارد. همان موضوعی را که یک بار با خنده برخورد می کند فردا ممکن است حسابی سرش جیغ بزند! اول مهربان است بعد زور می گوید! یا اینکه اول زور می گوید و بعد پشیمان می شود.
خواستم بگویم دنیا همین است! هیچ چیزش حساب و کتاب ندارد. من هم به عنوان یک جزء از دنیا همین رفتارم خیلی هم طبیعی و سالم است. یا نمی دانم شاید چون من حساب و کتاب ندارم دنیا با من مقابله به مثل می کند. اما چیزی نگفتم! گفتم شاید یک وقت به گوشش برسد! گفتم بگذار قدر عافیت را کمی بدانم!
خلاصه که این همه با سر دویدن ها آنقدر ها هم کارساز نیست. باید منتظر باشی ببینی روزگار کجا خوابش برده! خودش بیدار شود، راه می افتد. نیاز نیست کولش کنی.
بین خودمان بماند، زیاد هم نگذار حرفهات به گوشش برسد. یک وقت ناراحت می شود! می رود یگ گوشه خوابش می برد.