۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

هر چه که می خواهد باشد

آفتاب تندی از پشت فوران فواره ها در یک روز آفتابی در پارک

سایه ای تاریک که گاهی زیر پام و گاهی روی دیوار به دنبالم بیاید یا ازم جلو بزند

چهره ی تو که پشت حلقه های دود قلیان نیمه محو شده

نشستن در این خلوتی که همیشه هست و هیچکس جز من از آن خبر ندارد

تماشای قطره های باران از پشت شیشه ی مه گرفته ی پنجره

پرتاب سنگ به صورت یک نقاب پوش که معنی سبزی لباسش را نفهمیده

پرنده ای که بالای بلندترین درخت آشیانه کرده و دست تو بهش نمی رسد

این همه دیدنی در دنیا که تا آخر عمر نمی توانی همه را ببینی

منظره ی تهران در نیمه شب با آنهمه چراغ روشن از بالای کوه

لبخند زورکی تو پشت سکوت چشمهات، که زود محو می شود

باز شدن گلهای چهارپر و مردن زود هنگامشان

شنیدن گامهای یک سرباز در زندان که آمده تو را پای جوخه ی رهایی ببرد

سکوت و لذت دود کردن یک سیگار زیر باران در یک شب پاییزی

خرید ماهی عید و نگرانی از مرگ زودرسش

شنیدن صدای گامهای سربازان ارتش که هیچ حس میهن پرستی و غرورت را بیدار نمی کند

اولین باری که فهمیدی نه در زندگی معصومی و نه آنقدر که پدر و مادرت می گویند خوب!

زمانی که در خیابان پرواز یک دسته کلاغ را با لذت تماشا می کنی و با بوق ممتد و چند فحش آبدار روبرو می شوی

زمانی که هزار تا چیز که فکر می کردی هست، نیست و هزار تا چیز که فکر می کردی نیست، هست!

زمانی که ...

زمانی که...

زمانیکه خوب وبد در هم است. مثل میوه فروش های شاه چراغ که یک کیلو پرتقال را 500 تومان حساب می کنند. وفقط 2تایش را می شود تا آخر خورد. ولی طعمشان تو را با خود می برد...

زندگی بازی سخت ارزانی است با جایزه ای گران! که درونش برای هر انسانی فقط و فقط یک ستاره وجود دارد که آنهم ته ته آسمان است. و همیشه تا خوشبختی فاصله ای هست. تا این بازی هیجان انگیز شود و لج درآور! سیبی هست که دورت کند. شیطانی که گولت بزند. نفسی که مشغولت کند. و خدایی که بازیت بدهد! و انسانی که بازی کند. همیشه و همیشه. انسانی که نادان است.

زندگی هر چه که هست، ذهن وامانده ی مرا بیش از هر چیز به خود مشغول می کند. و هر روز بیشتر می فهمم که چقدر نمی دانم! با این وضعیت یا حرف از کمال زدن مسخرگی محض است یا نادانی هم جزئی از کمال یا ....

از این هم بگذریم...

پی نوشت: نویسنده ی این وبلاگ درمانده از خویش، در خویش است

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

عمق آسمان

نگاهم به آن بالا بالاها بود

رو به آسمان

جایی که خورشید آویزان شده بود

ایستاده بودی کنارم

با خمیازه پرسیدی:

به چه نگاه می کنی؟

یادم هست پرسیده بودم:

عمق آسمان کجاست؟

ما به کجای آسمان نگاه می کنیم؟

خندیدی و پرسیدی: عمق؟

آسمان که عمق ندارد.

آسمان که گود نیست

دیوانه شدی؟

یک پایم را چند بار کوبیدم روی زمین

سفتی اش بد جوری زیر پام بود

پرسیدم:

تو هم بودنش را همین قدر حس می کنی که من؟

پرسیدی:

بودن چه چیز را؟

گفتم: زمین را اینقدر سفت است

اینبار حتی نخندیدی

با نگاهت بی حوصله براندازم کردی

گفتم: پاهام روی زمین است

و سرم بدجوری در آسمان!

اگر آسمان را خط فاصل تمام شدن زمین بدانی

آنوقت ما همه خواه نا خواه در آسمانیم

بعد خوابیدم روی زمین

با نگاه تو سرو وار بالای سرم

گفتم حالا من دور شدم از آسمان

چسبیدم به زمین

تا تنها رابط من و او هوایی باشد در من

که زنده بمانم و نگاه کنم

دور تر از عمق

مثل کسی که سیب ممنوعه چیده باشد

و حالا تکه ای از همان سیب

مانده باشد جایی ته گلوش

و خوابیده باشد

دور و آرام

بعد بلند شدم و ایستادم

عمق آسمان اما سر نزدیکی نداشت انگار

آهو وار دویدم

و چند بار جستم از جا

و فریاد زدم:

آهای آسمان

که بسته شده ای روی گیره ی چند ابر

باد می رسد امشب

گیره های ابر را می بندد به موهاش

و فرار می کند

آنوقت تو می افتی زمین

آنوقت من می فهمم که عمقت کجاست

بعد تو خندیدی از دور و فریاد زدی:

مگر آسمان خط فاصل زمین نیست؟

پای آسمان محکم ایستاده روی زمین

مثل تو

می دود آن بالا

مثل تو و دیوانگی تو

و من میخ کوب شدم

ایستادم رسیده بالای چاهی پر از آب

دیدم آسمان ریشه کرده در زمین

سبز شده

عمیق آن بالابالاها

کلافه بودم و عرق کرده

چشمانم خیس خیس

از بیهودگی جستارم

بالای چاه

تکیه داده به پای آسمان

گفتم پس شروع آسمان اینجاست؟

از چاهی در دل زمین؟

گفتی: اگر چاهش پر آب باشد!

گفتی: جای ریشه ها اینجاست!

گفتم: ولی من خشک خشکم!

گفتی: بجز چشمهات

خاک گل می شود از آب چشمهات

آنوقت می شود چاله ای بکنی پر آب

سیب مانده را تف کنی

و بخوابی در خاک

و بمانی

پرسیدم: تا کی؟

گفتی: تا روزی که ابلیس

با دستی

سیبی بچیند از درخت نباید

تا کسی بخوابد روی زمین

که پای تو

از دوری آسمان

گریه کند

تا ریشه کنی

در چاهی پر آب

که خورشید روزها درونش بخوابد

و عمقت برسد به آن بالابالاها!

جایی نزدیک آسمان...

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

ترانه ی کلاغ ها

عرق سرد پیشانیش
بخار می شود
زمین
می نشیند بر کلاه آسمان
تا دوباره
سرازیر شود
بر انحنای تب کرده اش

آسمان
نمرده
تا اشک می ریزد
تا زمین آنقدر تب کند
که اشکهای آسمان یخ بزند
زمین سفید شود
زیر سیم های موازی
در ورقی دیگر از سال

شاید کلاغ ها اینبار
از سرزمین های دور
ترانه ی تازه ای شنیده باشند

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

نشسته بر تاب دنیا
و با پاهای باریک
هل می دهم به جلو
تمام هستی را
دور می کنم
یگ گام
نزدیک به بیگانگی
نزدیک به نوزادی
که برای اولین بار
دوگانگی مادرش را فهمیده
خوابیده بی آغوش
در کالسکه ای
که دستی از پشت می راندش
دور می شوم
دور
دور
جایی نهایت دنیا
نزدیک به بیگانگی

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

من و لبخند و باد

به یاد روزهای دور
که از فردای روشنی شروع شد
و گم شد در تاریکی

به یاد تاریکی هایی
که شمعی از من خاموش کرد
و چلچراغی روشن

به یاد اتاقهایی
که حالا عکسند
روزی اما دزدان شب

به یاد درها و پنجره ها ی نصفه نیمه
دالان های هفت تو
و صاحبان عکسهای اخمو
که لبخندهایشان را کسی خط زده است

به یاد زندگی های آهسته
که تندیم را خشکاند
زیبام را زشت کرد
بهارم را سفید
و رویاهام را کفن پوش

به یاد تمام بهار هایی که دور من و دور از من سبز شد
به یاد هرآنچه بد
که تصویر خسته ای شد
در چین چروک آینه شکسته ام
...
امروز یاد کردم از روزهای خوابیده بر پهلوی راست
و یادم آمد چقدر وقت هست
تا خاک بریزم در گورهای عریان

تا تنها نامی بماند بر سنگی
که با عمر ساییده شود در باد

من بمانم و لبخندم و باد....

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

همیشه سبز

کاش بماند این همه سبز. کاش پاییز امسال سبزها را سرخ نکند. کاش شاخه ها همیشه برگهایشان را با غرور رو به آسمان بگیرند. کاش جوانه ها بپاشند روی زمین و پل و دیوار و درخت و آسمان. روی باتوم و سیلی و فریاد وشعار و فرار. روی الله اکبرها که می برندمان از کوچه های بن بست تا عرش آسمان. تا باران که ببارد، همه سبز شوند و سبز بمانند. همیشه سبز. سبز سبز. مثل امروز...

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

شب

باز هم از همان حس های ناب که مثل خیلی از حس های خوب و بد دیگر هیچ سر و ته ندارد. از همان حس هایی که با یک نسیم می آید، آرام آرام و چنان زیرکانه زیر پوستت رخنه می کند که خودت هم نمی فهمی چطور تمام وجودت را از آن خودش کرد.
ساعت از یک و نیم نصفه شب گذشته و من تصمیم گرفته ام تا سحر بیدار بمانم و درس بخوانم. در تمام ماه های سال، فروردین و شهریور چیز دیگری ست برایم. آنهم در این منطقه ی کوهستانی که ما زندگی می کنیم. هوا فوق العاده است. شبهاش خنک است. خنکی ای که هشیاری را در رگهات و تک تک سلول های بدنت بیدار می کند. و زنده بودن را یادت می اندازد. ولی آنقدر سرد نیست که زننده باشد و مجبورت کند زود پنجره را ببندی. آسمان آرام گرفته و سرش را کرده در لاک خودش و در افکار شبانه اش غرق شده. تک و توک ستاره ای هست که کاری با من ندارند. یعنی نیم ساعت پیش یکی شان داشت در اتاقم سرک می کشید. ولی وقتی فهمید اینجا زیاد خبری نیست، خسته شد و رفت پی بازی با ستاره های دیگر.
پارک جلوی خانه که هر شب تا ساعت دو یا سه پر از شلوغی و سر وصداست، امشب به لطف شب احیا انقدر ساکت است که باورم نمی شود. و چقدر لذت بخش است این سکوت، این موقع شب. وقتی بدانی مردم شهر این حول و اطراف را خالی کرده اند و رفته اند برای گناهانشان طلب استغفار کنند یا اینکه گرفته اند در این شب نیمه پاییزی تخت خوابیده اند. حالا این حوالی کسی نمانده جز من. که تند تند دارم حرف های دلم را روی این صفحه کلیدی که با بزرگ شدن من پیر شده خالی می کنم. و شدیدا احساس می کنم امشب خدایی در این نزدیکی ها هست. آمده پایین انگار. دوباره دلش هوای زمین و زمینی کرده.
شب خوبی ست. با تمام مشغله های ذهنی دشواری که امروز داشتم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم- و البته حافظ گفت اگر صبر کنم همه مشکلاتم حل می شود- شبش حس خوبی دارد.
و من نمونه ی یک انسان خوشحالم که کلی درس دارد!

پی نوشت: چند وقتی هست که تصمیم گرفتم این وبلاگ را برای مدتی تعطیل کنم. امشب از این تصمیمم مطمئن شدم. تا اطلاع ثانوی در وبلاگ را تخته می کنم! تا زمانی برگردم که حرف تازه ای برای گفتن داشته باشم. فعلا خداحافظ