می ایستادیم کنار دیوار بدون قاب و یه کتاب جلد سخت می ذاشتن روی سرمون و یه خط می کشیدن روی دیوار. و ما هر بار تفاوت خط ها رو با غرور می شمردیم. خبر نداشتیم که این خط ها پنجرا ها رو کوچک می کنن و حیاط مدرسه رو. پنجره ما و بچه های زنگ ریاضی که زنگ ورزش زاغ سیاهمونو چوب می زدن و می زنن و ...
لبخند ممتد پشت هیچ پنجره ای یخ زده نیست. مخصوصا پنجره قطار ایستاده...
گاهی تصویرها عوض می شوند، گاهی هم پنجره ها...