عرق سرد پیشانیش
بخار می شود
زمین
می نشیند بر کلاه آسمان
تا دوباره
سرازیر شود
بر انحنای تب کرده اش
آسمان
نمرده
تا اشک می ریزد
تا زمین آنقدر تب کند
که اشکهای آسمان یخ بزند
زمین سفید شود
زیر سیم های موازی
در ورقی دیگر از سال
شاید کلاغ ها اینبار
از سرزمین های دور
ترانه ی تازه ای شنیده باشند
۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه
۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سهشنبه
من و لبخند و باد
به یاد روزهای دور
که از فردای روشنی شروع شد
و گم شد در تاریکی
به یاد تاریکی هایی
که شمعی از من خاموش کرد
و چلچراغی روشن
به یاد اتاقهایی
که حالا عکسند
روزی اما دزدان شب
به یاد درها و پنجره ها ی نصفه نیمه
دالان های هفت تو
و صاحبان عکسهای اخمو
که لبخندهایشان را کسی خط زده است
به یاد زندگی های آهسته
که تندیم را خشکاند
زیبام را زشت کرد
بهارم را سفید
و رویاهام را کفن پوش
به یاد تمام بهار هایی که دور من و دور از من سبز شد
به یاد هرآنچه بد
که تصویر خسته ای شد
در چین چروک آینه شکسته ام
...
امروز یاد کردم از روزهای خوابیده بر پهلوی راست
و یادم آمد چقدر وقت هست
تا خاک بریزم در گورهای عریان
تا تنها نامی بماند بر سنگی
که با عمر ساییده شود در باد
من بمانم و لبخندم و باد....
که از فردای روشنی شروع شد
و گم شد در تاریکی
به یاد تاریکی هایی
که شمعی از من خاموش کرد
و چلچراغی روشن
به یاد اتاقهایی
که حالا عکسند
روزی اما دزدان شب
به یاد درها و پنجره ها ی نصفه نیمه
دالان های هفت تو
و صاحبان عکسهای اخمو
که لبخندهایشان را کسی خط زده است
به یاد زندگی های آهسته
که تندیم را خشکاند
زیبام را زشت کرد
بهارم را سفید
و رویاهام را کفن پوش
به یاد تمام بهار هایی که دور من و دور از من سبز شد
به یاد هرآنچه بد
که تصویر خسته ای شد
در چین چروک آینه شکسته ام
...
امروز یاد کردم از روزهای خوابیده بر پهلوی راست
و یادم آمد چقدر وقت هست
تا خاک بریزم در گورهای عریان
تا تنها نامی بماند بر سنگی
که با عمر ساییده شود در باد
من بمانم و لبخندم و باد....
۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه
همیشه سبز
کاش بماند این همه سبز. کاش پاییز امسال سبزها را سرخ نکند. کاش شاخه ها همیشه برگهایشان را با غرور رو به آسمان بگیرند. کاش جوانه ها بپاشند روی زمین و پل و دیوار و درخت و آسمان. روی باتوم و سیلی و فریاد وشعار و فرار. روی الله اکبرها که می برندمان از کوچه های بن بست تا عرش آسمان. تا باران که ببارد، همه سبز شوند و سبز بمانند. همیشه سبز. سبز سبز. مثل امروز...
۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه
شب
باز هم از همان حس های ناب که مثل خیلی از حس های خوب و بد دیگر هیچ سر و ته ندارد. از همان حس هایی که با یک نسیم می آید، آرام آرام و چنان زیرکانه زیر پوستت رخنه می کند که خودت هم نمی فهمی چطور تمام وجودت را از آن خودش کرد.
ساعت از یک و نیم نصفه شب گذشته و من تصمیم گرفته ام تا سحر بیدار بمانم و درس بخوانم. در تمام ماه های سال، فروردین و شهریور چیز دیگری ست برایم. آنهم در این منطقه ی کوهستانی که ما زندگی می کنیم. هوا فوق العاده است. شبهاش خنک است. خنکی ای که هشیاری را در رگهات و تک تک سلول های بدنت بیدار می کند. و زنده بودن را یادت می اندازد. ولی آنقدر سرد نیست که زننده باشد و مجبورت کند زود پنجره را ببندی. آسمان آرام گرفته و سرش را کرده در لاک خودش و در افکار شبانه اش غرق شده. تک و توک ستاره ای هست که کاری با من ندارند. یعنی نیم ساعت پیش یکی شان داشت در اتاقم سرک می کشید. ولی وقتی فهمید اینجا زیاد خبری نیست، خسته شد و رفت پی بازی با ستاره های دیگر.
پارک جلوی خانه که هر شب تا ساعت دو یا سه پر از شلوغی و سر وصداست، امشب به لطف شب احیا انقدر ساکت است که باورم نمی شود. و چقدر لذت بخش است این سکوت، این موقع شب. وقتی بدانی مردم شهر این حول و اطراف را خالی کرده اند و رفته اند برای گناهانشان طلب استغفار کنند یا اینکه گرفته اند در این شب نیمه پاییزی تخت خوابیده اند. حالا این حوالی کسی نمانده جز من. که تند تند دارم حرف های دلم را روی این صفحه کلیدی که با بزرگ شدن من پیر شده خالی می کنم. و شدیدا احساس می کنم امشب خدایی در این نزدیکی ها هست. آمده پایین انگار. دوباره دلش هوای زمین و زمینی کرده.
شب خوبی ست. با تمام مشغله های ذهنی دشواری که امروز داشتم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم- و البته حافظ گفت اگر صبر کنم همه مشکلاتم حل می شود- شبش حس خوبی دارد.
و من نمونه ی یک انسان خوشحالم که کلی درس دارد!
پی نوشت: چند وقتی هست که تصمیم گرفتم این وبلاگ را برای مدتی تعطیل کنم. امشب از این تصمیمم مطمئن شدم. تا اطلاع ثانوی در وبلاگ را تخته می کنم! تا زمانی برگردم که حرف تازه ای برای گفتن داشته باشم. فعلا خداحافظ
ساعت از یک و نیم نصفه شب گذشته و من تصمیم گرفته ام تا سحر بیدار بمانم و درس بخوانم. در تمام ماه های سال، فروردین و شهریور چیز دیگری ست برایم. آنهم در این منطقه ی کوهستانی که ما زندگی می کنیم. هوا فوق العاده است. شبهاش خنک است. خنکی ای که هشیاری را در رگهات و تک تک سلول های بدنت بیدار می کند. و زنده بودن را یادت می اندازد. ولی آنقدر سرد نیست که زننده باشد و مجبورت کند زود پنجره را ببندی. آسمان آرام گرفته و سرش را کرده در لاک خودش و در افکار شبانه اش غرق شده. تک و توک ستاره ای هست که کاری با من ندارند. یعنی نیم ساعت پیش یکی شان داشت در اتاقم سرک می کشید. ولی وقتی فهمید اینجا زیاد خبری نیست، خسته شد و رفت پی بازی با ستاره های دیگر.
پارک جلوی خانه که هر شب تا ساعت دو یا سه پر از شلوغی و سر وصداست، امشب به لطف شب احیا انقدر ساکت است که باورم نمی شود. و چقدر لذت بخش است این سکوت، این موقع شب. وقتی بدانی مردم شهر این حول و اطراف را خالی کرده اند و رفته اند برای گناهانشان طلب استغفار کنند یا اینکه گرفته اند در این شب نیمه پاییزی تخت خوابیده اند. حالا این حوالی کسی نمانده جز من. که تند تند دارم حرف های دلم را روی این صفحه کلیدی که با بزرگ شدن من پیر شده خالی می کنم. و شدیدا احساس می کنم امشب خدایی در این نزدیکی ها هست. آمده پایین انگار. دوباره دلش هوای زمین و زمینی کرده.
شب خوبی ست. با تمام مشغله های ذهنی دشواری که امروز داشتم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم- و البته حافظ گفت اگر صبر کنم همه مشکلاتم حل می شود- شبش حس خوبی دارد.
و من نمونه ی یک انسان خوشحالم که کلی درس دارد!
پی نوشت: چند وقتی هست که تصمیم گرفتم این وبلاگ را برای مدتی تعطیل کنم. امشب از این تصمیمم مطمئن شدم. تا اطلاع ثانوی در وبلاگ را تخته می کنم! تا زمانی برگردم که حرف تازه ای برای گفتن داشته باشم. فعلا خداحافظ
۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه
۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سهشنبه
دزدم دزدای قدیم!
همیشه از این صحنه وحشت داشتم. صحنه ای که داری تو یه کوچه ی تاریک و خلوت قدم می زنی، یک دفعه یه موتوری بیاد کنارت و کیفتو از رو دوشت بقاپه و فرار کنه. بعد دیشب تمام ماجرا رو تقصیر خودم می دونستم. انقدر نگرانش بودم که بلاخره سرم اومد. اونم کجا؟ یه کوچه پایینتر از خونمون. نه یه خیابون اصلی یا مرکز شهر. یه موتور با دو سرنشین کیفمو دزدیدن . یه موتور دیگه با یک سرنشین پشت سرشون یه کم وایساد و به قیافه ی هاج و واج من نگاه کرد، بعد رفت. من تو اون خیابون خلوت با بند کیف جدا شده در دستم، داشتم فکر می کردم تو کیفم چی بود و چی نبود. لجم گرفته بود. بند کیفو پرت کردم کف کوچه و داشتم سلانه سلانه می رفتم به طرف خونه، که دیدم دومین موتور سوار برگشت به طرفم و کیفمو داد دستم و گفت ببخشید خانم! شما بودین چی جواب می دادین؟ یه پسر 16-17 ساله بود. من شروع کردم باهاش دعوا کردن که باید بری دوستاتو بیاری وگرنه من نشونه هاتو میدم به پلیس. طرف هم خیلی ریلکس کلاه روی سرشو کشید عقب و گفت: "بیا، خوب نگاهم کن!". کلی منت سرم گذاشت که کیفمو پس آورده و گفت انگار منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بوده. من که نفهمیدم دزد بودن یا نه! اگه کیفو زدن چرا پس آوردن؟ دزد که دلش برای کسی نمی سوزه! آخر به این نتیجه رسیدم که داشتن دست گرمی کیف قاپی می کردن!
بند کیفم خراب شد. حیف! دوسش داشتم. ولی بازم خدا رو شکر که برش گردوندن. موبایل و کیف پول و شناسنامه و کارت ملیم توش بود!
پی نوشت 1: هیچوقت فکر نمی کردم روزی با دزد کیفم سر کوچه 5 دقیقه مکالمه داشته باشم! و بخاطر پیدا کردن بند کیفم ازش تشکر کنم. راستشو بخوای قیافش خیلی مهربون بود.
پی نوشت 2(نکات ایمنی):
1- حتی الامکان در پیاده رو حرکت کنید.
2- کیفتونو طرف خیابون نگیرید
3- وقتی دارن کیفتونو می کشن مقاومت نکنین. قضیه تیزی میزی و این حرفا...
4- هر جایی خارج از در ورودی خونه نا امن محسوب می شه
5- وقتی کارت ملی و شناسنامتونو جایی لازم دارین بعد از اون سریع از کیفتون خارجش کنین
6- فکر نکنین این اتفاقا برای من نمی افته!
مراقب خودتون باشید.
بند کیفم خراب شد. حیف! دوسش داشتم. ولی بازم خدا رو شکر که برش گردوندن. موبایل و کیف پول و شناسنامه و کارت ملیم توش بود!
پی نوشت 1: هیچوقت فکر نمی کردم روزی با دزد کیفم سر کوچه 5 دقیقه مکالمه داشته باشم! و بخاطر پیدا کردن بند کیفم ازش تشکر کنم. راستشو بخوای قیافش خیلی مهربون بود.
پی نوشت 2(نکات ایمنی):
1- حتی الامکان در پیاده رو حرکت کنید.
2- کیفتونو طرف خیابون نگیرید
3- وقتی دارن کیفتونو می کشن مقاومت نکنین. قضیه تیزی میزی و این حرفا...
4- هر جایی خارج از در ورودی خونه نا امن محسوب می شه
5- وقتی کارت ملی و شناسنامتونو جایی لازم دارین بعد از اون سریع از کیفتون خارجش کنین
6- فکر نکنین این اتفاقا برای من نمی افته!
مراقب خودتون باشید.
اشتراک در:
پستها (Atom)